| يه لوطي هميشه مست | حوالي ما مينشست | |
| اهل مرام و مردي بود | ساده و يك رنگ ويه دست | |
| تو هر بدي يه سهمي داشت | روي خوبي ها پا مي گذاشت | |
| تا كه محرم مي رسيد | حرمتشو نگه مي داشت | |
| با اين كه بود اهل گناه | كرده بود عمر خود تباه | |
| تا كه محرم ميرسيد | به تن مي كرد پيرهن سياه | |
| مي گفت اره بي احساسم | ادم بدبين ناسم | |
| اما اگه قبول كنه | سگ سياه عباسم | |
| مي گفت بدي شده كارم | محرمي بي قرارم | |
| تو اين عالم قسم فقط | يك نفرو قبول دارم | |
| حرمتشو خيلي دارم | سر روي پاهاش مي زارم | |
| مي گفت به ناموسم قسم | عباس خيلي دوست دارم | |
| توي محرم و صفر | ازش كسي بد نمي ديد | |
| تا روز تاسوعا مي شد | علم به دوشش مي كشيد | |
| با عشق وشور بي مثال | خسته زير علم مي شد | |
| پيش عزادار حسين | دست روي سينه خم ميشد | |
| تكيه محله رو | به قدر دنيا دوست مي داشت | |
| پولاش هر چي كه مي شد | واسه حسين كنار مي ذاشت | |
| به هركه مي رسيد مي گفت | ديوونه مرامشم | |
| مرده به والله اقامون | ابالفضلي غلامشم | |
| تا كه يه روز توي محل | ديدم به پيش خونشون | |
| هجله زدن پارچه سياه | براي اون مرد جوون | |
| خيلي دلم براش گرفت | با اين كه هيچ خوبي نداشت | |
| گفتم خدا ببخشيدش | عباس خيلي دوست مي داشت | |
| شب توي خواب ديدم اونو | گرفتم از حالش سراغ | |
| گفت داده از باب كريم | توي بهشت خونه وباغ | |
| تا اومدم اينجا خدا | گفت به جهنم مي بره | |
| گفت به خدا مردي بي دست | منو با جرمم مي خره | |
| گفت مي دونه اين جوونه | گناهاي زيادي داشت | |
| ولي تا كه تو دنيا بود | حرمتمو نگه مي داشت | |
| حالا كه نوبت منه | خوبيش عطر و بو بدم | |
| خدا اجازه اي بده | بهش من ابرو بدم | |
| گفت تا كه اينجا اومدم | جهنمي بودم يقين | |
| اما كمك كرد يه اقا | اسمش يل ام بنين | |
| تا من و غرقه گناه | تنها توي اتيشا ديد | |
| ضامن من شد پيش حق | با بديام منو خريد | |
| تو نامه اعمال من | جاي بدي خوبي نوشت | |
| عزت و ابرويي داد | برد منو با خودش بهشت | |